وقتی شنیدم کتابی راجع به محله ی اجدادیم جفره ی علیباش چاپ
شده توی اولین فرصت خودمو به
کتابقروشی پارکر(شهبازی فرد) رسوندم، چهار تاشو خریدم
و با عجله به طرف خونه رفتم، وقتی رسیدم
اولین کاری که کردم این بود که دنبال عینک
مامانم بگردم و بذارمش روی چشماش.بعدم کتاب رو به دستش
دادم و گفتم بخون ! یه نگاه
به اسم کتاب انداخت (جفره علیباش) ، با تعجب گفت اینو از کجا آوردی؟ گفتم
آقای
دشتیاری رو میشناسی؟ اون نویسندشه.. گفت علی ؟ گفتم آره دبگه اینجا نوشته... چهرش
پر از شادی
شد و کتاب رو باز کرد و یه نگاه کلی بهش انداخت که یهو چشماش به صفحات
آخر کتاب که عکسهایی از
نوادگان علیباش جفره ای، اهالی محل ، تیم فوتبال، مناظر و
... افتاد. صفحه اول عکس پدرش(شادروان
جعفر جفره ای) رو که دید اشک تو چشماش جمع
شد. و عکس عموهاش .... ترجیح دادم اون رو تنها
بذارم و برم توی اتاقم هنوز وارد
اتاق نشده بودم که یهو دیدم گفت آفرین بدو بدو بیا .. گفتم چی شده؟ با
کلی ذوق و شوق گفت نگاه کن این بالاخونمونه
که پشت این ساختمون پیداست. وقتی نگاش میکردم میدیدم
رفته توی خاطرات بچه گی و
نوجوونی و جوونیش.. تا قبل از اینکه مجبور به کوچ اجباری شده باشن. از
روزی که این
کتاب رو بهش دادم اصلا از خودش جداش نکرده، هر جا میره باهاشه، دیروز رفته بود
پیش
یکی از بهترین دوستاش (خانم سرخوش) که از همسایه های همون محله ی پرخاطرست و کتاب
رو
بهش نشون داده بود.
پدر و مادر من هر دو از اهالی این محل بودند و من هم حس تعلق خاصی بهش دارم.
همیشه حسرت این
رو می خورم و می گم اگه در حق هم محله ای هامون ظلم نمیشد الان همه
ی ما هنوز با هم بودیم و در
کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردیم. مثل الان
نبود،دیگه وقتی از من میپرسیدن فلانی چیکارته؟
نمیگفتم نمیدونم! نمیگفتم فامیلمه
اما تا حالا ندیدمش! علی نیک رای یه کار
قشنگی شروع کرد اما بیشتر
از سه
مرتبه نشد. همه ی اهالی جفره ی علیباش از
طرف مسجد جوادائمه باغ زهرا اربعین حسینی با
دسته های عزاداری به یاد قدیما به
امامزاده هاشم پایگاه هوایی میرفتن، همون امامزاده ای که اون زمان
توی محلشون بود
و خیلی بهش اعتقاد داشتن که متاسفانه دیگه این مراسم امسال برگزار نشد.
از آقای دشتیاری ممنونم که به خاطر تهیه ی این کتاب ارزشمند
؛ مطمئنم خیلی ها از چاپش ذوق زده شدن
و خاطرات واسشون زنده شد... اما یه گله
دارم.چرا عکس اون یکی پدربزرگم(اسماعیل) توی کتاب نبود؟
ای کاش یکم بیشتر تحقیق و
جست و جو میکردید و اطلاعات و عکسهای بیشتری جمع آوری میشد.
بازم ممنونم از آقای دشتیاری عزیز و افتخار میکنم که اهل
بوشهر و محله ی جفره ی علیباشم، محله
ای که جدم علیباش جفره ای اون روبنا
نهاد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
و این هم یکی از نوشته های آقای دشتیاری در کتاب جفره ی علیباش به نام ((تولد)) :
بعد از ظهر یک روز بهاری که خورشید ملایم بر
زمین سبز و گلهای رنگارنگ می تابید و گلها و سبزه
ها با بوی مطبوع خود، طبیعت زیبا
را عطرآگین کرده بودند، علیباش به افراد خانواده ی خود دستور داد
تا در نقطه ای
مسطح بار بگشایند و احشام خود را، جهت چرا در علفزار خرم رها کرد.
بعد علیباش به کمک فرزند خود عبدالله در این محل
چادر برپا نمود و برای همیشه اسکان یافت. او
نمیدانست اولین میخ چادر او در کنار
باغ با صفای مندنی، بعدها محلی پرجمعیت می گردد بنام جفره
علیباش.
سحر یکی از شبها، علیباش برای ادای نماز از خواب
بیدار شد. او از چادر بیرون آمد و سوسوی مشعلی
در نزدیکی چادر خود دید. بعد از چند
لحظه، بانگ اذان با صدائی لطیف و دلنواز توجه او را بیشتر به
طرف نور جلب کرد.
او کنجکاو شد و به طرف نور رفت. با پارس سگها،
خانواده تازه از راه رسیده، متوجه ی او
شدند و به
استقبال او آمدند. علیباش از حضور همسایه ی خود خوشحال و به خانواده ی
جدید یعنی خانواده کادعلی
خوش آمد گفت و از آنها خواست که چاشت، مهمان او باشند.
صبح دوخانواده با نان و پنیر و چای، صبحانه را
صرف کردند و به این ترتیب دومین ساکنین جفره ی
علیباش، یعنی خانواده کادعلی به
اتفاق فرزندانش زارمحمدعلی، عباس و غلامحسین در محل اسکان یافتند.
در این منطقه ی سرسبز و زیبا که نزدیک به دریا و
دارای مراتع و علفزارهای خرم بود و تا شهر حدود
شش کیلومتر فاصله داشت و درست بین
شهر و منطقه ی بهمنی واقع شده بود و راه عبور از کنار آن
میگذشت، دو همسایه روی
زمینهای اطراف، مشغول به کار زراعت شدند و با فرزندان و نوه هایشان،
سالهای سال در
این محل زندگی کردند.
طبیعت خوب بتدریج موجب آمدن دیگران به جفره ی
علیباش شد. اسامی خانواده های دیگر که به این
محل آمدند : خانواده مشهدی غلامحسین
عبدالله، نوشاد(دریائی ها)، فکی(فقیه ها)، غلام(تاجدینی ها)،
سیدغریب(معصومی ها)،
زارعلی وروی(تاجدینی ها)، زارغریب(غلامزاده ها)، ملاعلی(آذری ها)، حاج
یوسف(یوسفی
ها)، محغلملی(تاجدینی ها)، گرگعلی مح کررضا(برزگرها)، مشهدی خورشید
عبدالله(پورعبدالله ها)، زمان(باژوندها)، خدر زارحاجب(گرگوری)، کیدعلی(بوشهری ها)،
زارعی ها،
ندومی ها، عبدولی ها، علیباشی ها، باباچاهی ها، سرخوش ها، شیرشکن ها، عبدی
زاده ها، چمکوری ها،
عالی حسینی ها، اشکن پورها، جمالی ها ،آماره ها، برغندان ها،
کارگرها، درازیان ها، غلامحسین
زارعباس مشهدی ماشالله سلیمیان و نامی ها.
کم کم خانواده ها پرجمعیت تر و محله جفره ی
علیباش وسیع تر شد. با ایجاد کنسولگری روسیه و فرانسه
در مشرق محل، جفره ی علیباش
اهمیت بیشتری پیدا کرد.کارکنان این دو کنسولگری در دو ساختمان زیبا،
به نامهای
عمارت روس و عمارت بالیوز، مستقر شدند.
بعد از این دو عمارت، در شمال شرقی محل، ساختمان
زیبا و با معماری عالی سید محمدرضا کازرونی و
باغ کازرونی ، معروف به کهره ی آغا،
احداث شد.
اهالی محل اوائل بیست خانوار بودند.آنها خانه
های خود را، منظم و ردیف بنا نمودند. کوچه های عریض
و مستقیم و ماشین رو بود. از
تقاطع کوچه ها، چهارکوچه ها به وجود می آمد.چهارکوچه ها دارای سکوی
مخصوص نشستن
بود و مردم عصرها و شبهای مهتابی در چهارکوچه ها ، اجتماع می کردند.
بعد از ساختن خانه ها ، اولین اقدام اهالی، بنای
مسجد بود به سرپرستی زارمحمد علی و همت اهالی و
کمک مالی سید محمدرضا کازرونی و
حاج اکبر اکابریان که هر دو از افراد خیر بودند.
از آنجا که بندر بوشهر قبل از احداث راه آهن
خرمشهر، از بنادر مهم خلیج فارس بود و با بنادر بصره ی
عراق در رقابت بود، احتیاج
به نیروی کار بیشتری داشت. کم کم از منطقه ی دشتی افراد زیادی در جست
و جوی کار به
بوشهر آمدند. در این سالها، کارخانه ی اعتمادیه تاسیس و وضعیت گمرکات رونق یافت،
بازرگانان فعال شدند وبه وفور کالا از هند، چین و آفریقا در بندر بوشهر بار
اندازی، ترخیص و به نقاط
مختلف کشور انتقال می یافت.
جفره ی علیباش به خاطر موقعیت های خوب طبیعی
مورد توجه روستانشینان منطقه دشتی قرار
گرفت.آنها که مردمی شوخ طبع و بذله گو بودند
به این محل آمدند و کم کم آنقدر تعداد آنها زیاد شد که
محلی به نام دشتی ها، در
جوار جفره ی علیباش پدید آمد. جالب ابنکه آنها خیلی زود با اهالی جفره ی
علیباش
انس گرفتند و صمیمی شدند.
یکی از تجار معروف بوشهر سیدمحمدرضا کازرونی
بود.اودر اطراف جفره ی علیباش مالک زمین های
وسیعی بود. عده ای از اهالی جفره ی
علیباش، از جمله حسین غریب، روی زمین های او کشاورزی
میکردند. بعد از مرگ
سیدمحمدرضا کازرونی، تمام اراضی آن مرحوم در اختیار اوقاف قرار گرفت و
بعدها در
زمان محمدرضا شاه، این اراضی به تصرف نیروی هوایی و دریایی در آمد.