تبليغاتX
بوشهر...تئاتر...و زندگی من
بوشهر...تئاتر...و زندگی من

هنر ، کلید فهم زندگیست
 
 
آفرین جفره ای

سلام...خوش اومدی !

آفرین جفره ای

متولد 29 آبان 1367

اهل و ساکن بوشهر

دانشجوی سال آخر کارشناسی مشاوره



miss_afarin1988@yahoo.com

 

پیوند ها

مرکز مشاوره مهرآفرین

خانه وبلاگ نویسان بوشهر

بی نشون تنها

داش سعید

نیما نعمتی زاده

نیمای جنوب

(هودج) استاد محمد لطفی

نمایش ، پانتومیم ،... ساسان قجر

روانشناسی و مشاوره

گوگولی مگولی ها

انجمن نمایش شهرستان گناوه

گروه هنری طلوع پردیس

علی احمدی

صحنه...(خداداد رضایی)

هنر تئاتر

یک تئاتری فعلا خبرنگار !

مغیب(حمید لطفی)

گروه فرهنگی هنری بی تا ( مهدی جلالی )

( حسن غلامی )

انول ( امین چاهشوری )

سیمین

مدارا(حمید موذنی)

طبق معمول(علی هوشمند)

جالبوت ( محمد )

قطره محال اندیش (علیرضا)

طلوع واژهای صبح (امین ماندگار)

ه (ح) پ ر و (ط) ت

دنیای عکاسی

برگریزان

pollywood

مرگ عشق

سوگند شبانه من و تو

پیلیسوک

گروه فرهنگی هنری صدف

باسیدون

سپیته (فرشید تربیت)

تلخ و شیرین

هوای تازه

دنیای کوچک من

وب نوشته های شاهین بهرام نژاد

مصطفی غضنفری

سیماچه (مصطفی جعفری )

من و ماه

جاده های روشن

انجمن سینمای جوان

زندگی من ( رزاق عبیدی )

عکسهای من (آرمان)

respina

ناکجا آباد

الهه و چراغ جادو

رد پا (زهره)

جاده های روشن

دختر بابا ( رویا)

(شاعرانه های هنگامه)

(پرستو)

(سمیه)

قاب شیشه ای (مهدی جهان افروزیان)

بچه بوشهری (امینه)

تنهاترین

ساده بگم

کافه هنر

سینما و دیگر هیچ

یه نفر

دنیای آبی

'گذر

روانشناسی

دروازه بهشت (رضا عنصرسیار)

عبدونامه

بینوایان

فصل پنجم

عکس بوشهر

چهل خونه

امین حیایی

سایه

امین کارگر

فریادهای بیصدا

شاسوسا

گروه موسیقی افتخارآفرین نونوا

عشق و قلم

فرفروک

گروه موسیقی یاراوا

سیمای سهمو

گروه تئاتر سایه سمنان

شاکر شکیبا

فتو مهدی

غنچه غلوک (جهانگیر)

ایران من ( وحید )

عکسهای ورزشی رضا

رضا خضری

ضریح عشق

دل شكسته

دختر پاييز

غیرت ( مهسا )

بیشهر

 

مطالب اخير

جفره علیباش

از رمضان 75 تا رمضان 90

به بهانه ی نو شدن طبیعت دلامون

امروز

روش کسب امتیاز مردان از زنان

حکم تولد من

غریزه جنسی قسمت آخر

غریزه جنسی انسان قسمت چهارم

غریزه جنسی انسان قسمت سوم

غریزه جنسی انسان قسمت دوم

 
 

پیوند های روزانه

ایران تئاتر

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

جفره علیباش

وقتی شنیدم کتابی راجع به محله ی اجدادیم جفره ی علیباش چاپ شده توی اولین فرصت خودمو به

کتابقروشی پارکر(شهبازی فرد) رسوندم، چهار تاشو خریدم و با عجله به طرف خونه رفتم، وقتی رسیدم

اولین کاری که کردم این بود که دنبال عینک مامانم بگردم و بذارمش روی چشماش.بعدم کتاب رو به دستش

دادم و گفتم بخون ! یه نگاه به اسم کتاب انداخت (جفره علیباش) ، با تعجب گفت اینو از کجا آوردی؟ گفتم

آقای دشتیاری رو میشناسی؟ اون نویسندشه.. گفت علی ؟ گفتم آره دبگه اینجا نوشته... چهرش پر از شادی

شد و کتاب رو باز کرد و یه نگاه کلی بهش انداخت که یهو چشماش به صفحات آخر کتاب که عکسهایی از

نوادگان علیباش جفره ای، اهالی محل ، تیم فوتبال، مناظر و ... افتاد. صفحه اول عکس پدرش(شادروان

جعفر جفره ای) رو که دید اشک تو چشماش جمع شد. و عکس عموهاش .... ترجیح دادم اون رو تنها

بذارم و برم توی اتاقم هنوز وارد اتاق نشده بودم که یهو دیدم گفت آفرین بدو بدو بیا .. گفتم چی شده؟  با

کلی ذوق و شوق گفت نگاه کن این بالاخونمونه که پشت این ساختمون پیداست. وقتی نگاش میکردم میدیدم

رفته توی خاطرات بچه گی و نوجوونی و جوونیش.. تا قبل از اینکه مجبور به کوچ اجباری شده باشن. از

روزی که این کتاب رو بهش دادم اصلا از خودش جداش نکرده، هر جا میره باهاشه، دیروز رفته بود

پیش یکی از بهترین دوستاش (خانم سرخوش) که از همسایه های همون محله ی پرخاطرست و کتاب رو

بهش نشون داده بود.

پدر و مادر من هر دو از اهالی  این محل بودند و من هم حس تعلق خاصی بهش دارم. همیشه حسرت این

رو می خورم و می گم اگه در حق هم محله ای هامون ظلم نمیشد الان همه ی ما هنوز با هم بودیم و در

کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردیم. مثل الان نبود،دیگه وقتی از من میپرسیدن فلانی چیکارته؟

نمیگفتم نمیدونم! نمیگفتم فامیلمه اما تا حالا ندیدمش!  علی نیک رای یه کار قشنگی شروع کرد اما  بیشتر

از سه مرتبه  نشد. همه ی اهالی جفره ی علیباش از طرف مسجد جوادائمه باغ زهرا اربعین حسینی با

دسته های عزاداری به یاد قدیما به امامزاده هاشم پایگاه هوایی میرفتن، همون امامزاده ای که اون زمان

توی محلشون بود و خیلی بهش اعتقاد داشتن که متاسفانه دیگه این مراسم امسال برگزار نشد.

از آقای دشتیاری ممنونم که به خاطر تهیه ی این کتاب ارزشمند ؛ مطمئنم خیلی ها از چاپش ذوق زده شدن

و خاطرات واسشون زنده شد... اما یه گله دارم.چرا عکس اون یکی پدربزرگم(اسماعیل) توی کتاب نبود؟

ای کاش یکم بیشتر تحقیق و جست و جو میکردید و اطلاعات و عکسهای بیشتری جمع آوری میشد.

بازم ممنونم از آقای دشتیاری عزیز و افتخار میکنم که اهل بوشهر و محله ی جفره ی علیباشم، محله

ای که جدم علیباش جفره ای اون روبنا نهاد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------


و این هم یکی از نوشته های آقای دشتیاری  در کتاب جفره ی علیباش به نام ((تولد)) :

بعد از ظهر یک روز بهاری که خورشید ملایم بر زمین سبز و گلهای رنگارنگ می تابید و گلها و سبزه

ها با بوی مطبوع خود، طبیعت زیبا را عطرآگین کرده بودند، علیباش به افراد خانواده ی خود دستور داد

تا در نقطه ای مسطح بار بگشایند و احشام خود را، جهت چرا در علفزار خرم رها کرد.

بعد علیباش به کمک فرزند خود عبدالله در این محل چادر برپا نمود و برای همیشه اسکان یافت. او

نمیدانست اولین میخ چادر او در کنار باغ با صفای مندنی، بعدها محلی پرجمعیت می گردد بنام جفره

علیباش.

سحر یکی از شبها، علیباش برای ادای نماز از خواب بیدار شد. او از چادر بیرون آمد و سوسوی مشعلی

در نزدیکی چادر خود دید. بعد از چند لحظه، بانگ اذان با صدائی لطیف و دلنواز توجه او را بیشتر به

طرف نور جلب کرد.

او کنجکاو شد و به طرف نور رفت. با پارس سگها، خانواده  تازه از راه رسیده، متوجه ی او شدند و به

استقبال او آمدند. علیباش از حضور همسایه ی خود خوشحال و به خانواده ی جدید یعنی خانواده کادعلی

خوش آمد گفت و از آنها خواست که چاشت، مهمان او باشند.

صبح دوخانواده با نان و پنیر و چای، صبحانه را صرف کردند و به این ترتیب دومین ساکنین جفره ی

علیباش، یعنی خانواده کادعلی به اتفاق فرزندانش زارمحمدعلی، عباس و غلامحسین در محل اسکان یافتند.

در این منطقه ی سرسبز و زیبا که نزدیک به دریا و دارای مراتع و علفزارهای خرم بود و تا شهر حدود

شش کیلومتر فاصله داشت و درست بین شهر و منطقه ی بهمنی واقع شده بود و راه عبور از کنار آن

میگذشت، دو همسایه روی زمینهای اطراف، مشغول به کار زراعت شدند و با فرزندان و نوه هایشان،

سالهای سال در این محل زندگی کردند.

طبیعت خوب بتدریج موجب آمدن دیگران به جفره ی علیباش شد. اسامی خانواده های دیگر که به این

محل آمدند : خانواده مشهدی غلامحسین عبدالله، نوشاد(دریائی ها)، فکی(فقیه ها)، غلام(تاجدینی ها)،

سیدغریب(معصومی ها)، زارعلی وروی(تاجدینی ها)، زارغریب(غلامزاده ها)، ملاعلی(آذری ها)، حاج

یوسف(یوسفی ها)، محغلملی(تاجدینی ها)، گرگعلی مح کررضا(برزگرها)، مشهدی خورشید

عبدالله(پورعبدالله ها)، زمان(باژوندها)، خدر زارحاجب(گرگوری)، کیدعلی(بوشهری ها)، زارعی ها،

ندومی ها، عبدولی ها، علیباشی ها، باباچاهی ها، سرخوش ها، شیرشکن ها، عبدی زاده ها، چمکوری ها،

عالی حسینی ها، اشکن پورها، جمالی ها ،آماره ها، برغندان ها، کارگرها، درازیان ها، غلامحسین

زارعباس مشهدی ماشالله سلیمیان و نامی ها.

کم کم خانواده ها پرجمعیت تر و محله جفره ی علیباش وسیع تر شد. با ایجاد کنسولگری روسیه و فرانسه

در مشرق محل، جفره ی علیباش اهمیت بیشتری پیدا کرد.کارکنان این دو کنسولگری در دو ساختمان زیبا،

به نامهای عمارت روس و عمارت بالیوز، مستقر شدند.

بعد از این دو عمارت، در شمال شرقی محل، ساختمان زیبا و با معماری عالی سید محمدرضا کازرونی و

باغ کازرونی ، معروف به کهره ی آغا، احداث شد.

اهالی محل اوائل بیست خانوار بودند.آنها خانه های خود را، منظم و ردیف بنا نمودند. کوچه های عریض

و مستقیم و ماشین رو بود. از تقاطع کوچه ها، چهارکوچه ها به وجود می آمد.چهارکوچه ها دارای سکوی

مخصوص نشستن بود و مردم عصرها و شبهای مهتابی در چهارکوچه ها ، اجتماع می کردند.

بعد از ساختن خانه ها ، اولین اقدام اهالی، بنای مسجد بود به سرپرستی زارمحمد علی و همت اهالی و

کمک مالی سید محمدرضا کازرونی و حاج اکبر اکابریان که هر دو از افراد خیر بودند.

از آنجا که بندر بوشهر قبل از احداث راه آهن خرمشهر، از بنادر مهم خلیج فارس بود و با بنادر بصره ی

عراق در رقابت بود، احتیاج به نیروی کار بیشتری داشت. کم کم از منطقه ی دشتی افراد زیادی در جست

و جوی کار به بوشهر آمدند. در این سالها، کارخانه ی اعتمادیه تاسیس و وضعیت گمرکات رونق یافت،

بازرگانان فعال شدند وبه وفور کالا از هند، چین و آفریقا در بندر بوشهر بار اندازی، ترخیص و به نقاط

مختلف کشور انتقال می یافت.

جفره ی علیباش به خاطر موقعیت های خوب طبیعی مورد توجه روستانشینان منطقه دشتی قرار

گرفت.آنها که مردمی شوخ طبع و بذله گو بودند به این محل آمدند و کم کم آنقدر تعداد آنها زیاد شد که

محلی به نام دشتی ها، در جوار جفره ی علیباش پدید آمد. جالب ابنکه آنها خیلی زود با اهالی جفره ی

علیباش انس گرفتند و صمیمی شدند.

یکی از تجار معروف بوشهر سیدمحمدرضا کازرونی بود.اودر اطراف جفره ی علیباش مالک زمین های

وسیعی بود. عده ای از اهالی جفره ی علیباش، از جمله حسین غریب، روی زمین های او کشاورزی

میکردند. بعد از مرگ سیدمحمدرضا کازرونی، تمام اراضی آن مرحوم در اختیار اوقاف قرار گرفت و

بعدها در زمان محمدرضا شاه، این اراضی به تصرف نیروی هوایی و دریایی در آمد.

پنجشنبه 24 شهریور1390 |

 

از رمضان 75 تا رمضان 90

سال 1375 هجری شمسی

ـ مامان ... تو رو خدا  منو هم فردا بیدار کن!

ـ نه قربونت برم ، تو که هنوز سنی نداری ، نمی تونی.

ـ نه  مامان منم می خوام با شما سحری بخورمو روزه بگبرم، قول میدی بیدارم کنی؟ مامان تو رو خداااا

ـ باشه حالا بگیر بخواب تو...!

میخوابم و به عشق اینکه فردا اولین سحر ماه رمضونه چشمام رو روی هم میذارم.

ـ وای چه بوی خوشمزه ای مییاد! نکنه که...

انگار برق گرفته باشتم از جام میپرمو به طرف آشپزخونه می دوم...

همه نشستن دور سفره ، بشقابای پلومیگوشون خالیه ، دارن از ترس تشنه شدن درطول روز سه لیتر سه

لیتر آب می خورن، صدای اللهم انی اسئلک... از رادیو بوشهر شنیده میشه... فریاد می کشم :

ـ چرا منو بیدار نکردین؟؟؟

چشمام پر از اشکه میشه و بغض می کنم. مامانم سعی می کنه توجیحم کنه. صدای دعا قطع میشه و

مجری برنامه میگه :

ـ تا اذان صبح به افق بوشهر فقط پنج دقیقه باقیمانده است!

با ناراحتی  برمیگردم تو رختخوابم. تا نزدیک ظهر با غر زدنای معدم کنار میام ولی دیگه چاره ای ندارمو

به همین روزه ی کله گنجشی هم راضی میشم....


سال 1378 هجری شمسی

ـ واییییییییییییی چه جمعیتی!!! مامان حالا کجا نماز بخونم... داخل جایگاه که خیلی شلوغه... با این نم نم

بارونم که نمیشه تو خیابون نماز خوند... حالا چیکار کنیم؟

ـ بیا اول بریم فطریمون رو به  اونجا تحویل بدیم بعد دنبال جا بگرد.

آخ جون امروز بلاخره بعد از سی روز می تونم نهار بخورم... کاش زودتر این عیدتلخیا تمام شه بریم پیش

آنه (مادربزرگ).

ـ سلام آنه، عیدت مبارک!

ـ به به سلام عید تو هم مبارک نمازروزت قبول ... چه النگوهای قشنگی داری!!

ـ اینا رو بابام خریده ،آخه امسال تونستم همشو کامل روزه بگیرم...


سال 1390 هجری شمسی

ـ بیدار شو دیگه ... دیر شده ها ... چند دقیقه دیگه اذان میگن.... زود باش!

وای خدا بازم باید روزه بگیریم!!!!! چقدر تند تند میاد این ماه رمضون...یکی از چشمام بازه یکیش بسته

به زور خودمو به سفره ی سحری میرسونم..

ـ آخه مادر من  تو این گرما کی دیگه می تونه روزه بگیره؟ این کارا مال زمان شما بود نه الان که لایه

اوزون سوراخ شده و از زمین وآسمون داره آتیش می باره...

منگه دادنم که تمام میشه  شروع می کنم به سحری خوردن بازم دلم نمیاد که  روزه نگیرم...

وقتی صدای اللهم انی اسئلک رو از تلویزیون می شنوم میشونم حال و هوام عوض میشه...

یاد اون قدیما میفتم که چقدر ذوق و شوق اومدن ماه رمضون رو داشتیم. واقعا صفایی داشت. کل مردم شهر

برنامه هاشون رو واسه قبل  یا بعد از افطار تنظیم میکردن. اصلا موقع افطار کسی تو خیابون و بازار  پیدا

نمیشد. یادمه شبی که اعلام میشد فردا عید فطره خیلی ها گریه می افتادن که چه زودتمام شد و آرزو

میکردن این سعادت رو داشته باشن که ماه رمضون سال دیگه هم زنده باشن...!

تو مدرسمون حتی کلاس اول دومی ها که هنوز به سن تکلیف نرسیده بودن جرات نداشتن واسه خوشون

تغذیه بیارن یا طرف آبخوری مدرسه رد بشن. اصلا  اونایی هم که روزه نبودن خودشون رعایت میکردنو

جلو کسی مثلا توخیابون ، اداره و.. روزه خواری نمیکردن.

ولی الان چی؟

یارو وسط خیابون ایستاده همچین شیشه ی تگری آبمعدنی رو سرمیکشه که انگار نه انگار خبریه! اون دفعه

استادمون پرسید کی روزست؟ از 20 نفر فقط 3 نفر دستشونو بالا کردن. اون موقع اگه طرف روزه هم

نبود باز روش نمیشد بگه نیستم!

نمیخوام کسی رو محکوم کنم.هر کی توی قبر خودش می خوابه اما دوست دارم بدونم چرا انقدر اعتقاداتمون

کمرنگ شده؟ تو این چند سال اخیر چه اتفاقی افتاده که حتی رفتن به مراسم شب قدر هم واسه بعضی هامون

یه تفریح و قول و قرار گذاشتن شده.

اون موقع ها شب شهادت حضرت علی (ع)  خیلی سنگین می دونستیم و احترام خاصی

واسه شبای قدر قائل بودیم.الان میبینم که خانم ها و آقایون بزک دوزک کرده مبایل در دست و اس ام اس

پشت اس ام اس که من فلان جا ایستادم تو کجایی و ...

چند روز پیش رفته بودم جایی، ساعت 1 ظهر بود کلی هم مشتری اونجا بودن. کارکنانش خیلی راحت

مشتری ها رو بیخیال شدنو رفتن دور هم نشستن نهار خوردن و بگو و بخند...

اصلا بوی ماه رمضون توی اون مکان حس نمیشد!

بازم می گم هر کسی تو گور خودش می خوابه اما ما باید توی محیط اجتماعی رفتارمون رو کنترل کنیم. به

افراد احترام بذاریم. شرایط رو بسنجیم. اکثریت رو ببینیم. چی شده؟  ما همون آدمای چند سال پیشیم ؟؟؟ چی

شد که اتقدر تغییر کردیم؟ نه فقط توی روزه و رمضون، توی همه ی مسائل، هر سال بدتر و بدتر از

سالهای قبل میشه، مشکل از کجاست؟



پیشاپیش عید سعید فطر بر همگی مبارک

 

دوشنبه 7 شهریور1390 |

 

به بهانه ی نو شدن طبیعت دلامون

 

گاهي وقتا ما آدمها به دنبال اتفاقات يا موقعيتهای بزرگ هستيم تا بتونيم  تغييراتي به وجود بياريم.

 حالا ممكنه اين تغييرات  دروني باشه يا بيروني . مثلا تغييرات روحی یا جسمی خودمون و یا

آشتي با يك  دوست..

یا همون چیزایی كه هميشه ميندازيمش روز شنبه و  خیلی مصمم و با قیافه حق به جانب به

 خودمون و بقیه میگیم حتما از این شنبه شروع می کنم و...

 شنبه ها ميان وميرن ولی ما هنوز توی خواب غفلتیم... اما  همچنان به دنبال اون اتفاق بزرگ

میگردیم... چه چیزی  بهتر از نو شدن سال ؟ پس اين فرصت عالي رو از دست نديم و خودمون

 رو از نو بسازيم. دلخوري ها و كينه ها رو بريزيم دور..یادمون باشه که دلامونم نیاز به یک

 خونه تکونی درستو حسابی دارن. اميدوارم سال نود براي هممون سال پر از

بركت...شادي ...صفا...عشق .. محبت.. و سلامتي باشه !

 

- یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند


- یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند


- یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم


 که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد


- یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم


چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

 تولد بهار 90 بر همگي مبارك !

پنجشنبه 26 اسفند1389 |

 

امروز

 

بعضی وقتا چیزایی رو توی زندگیمون میبینیم که به راحتی از کنارش میگذریم و اصلا فکر نمی کنیم این

 اتفاق ممکنه واسه خودمونم یه روزی پیش بیاد.حتی فکر میکنی خیلی سخته خیلی بزرگه اما وقتی تجربش

 کردی میبینی اصلا اونجوری نبوده که تو فکر میکردی.حتی ممکنه از دور تلخی شو حس کنی اما وقتی

خودت مزشو بچشی نه تلخ باشه و نه شیرین. بعد تازه میفهمی یه مزه ای هم بین شیرینی و تلخی وجود داره.

یه چیزی که تا حالا نشناحته بودیش. تا این اتفاقاتم نمی افتاد نمیتونستی بفهمیش. این همون تجربه ایه که

دورنمای سختی داشت دورنمای دروغینی داشت یه دورنمای سخت و تلخ که امروز تجربش کردی و میبینی

ذهنیتت زمین تا آسمون فرق داشت در موردش.

یه روز این اتفاق رو خیلی دور از خودم و خانوادم می دونستم. میگفتم نه بابا من و این حرفا؟ واسه من از

این چیزا پیش نمیاد. اما روزی رسید که آرزوی اون رو داشتم. هر شب و هر روز دعا میکردم و نذر میکردم

 که زودتر وقتش برسه و امروز ...

الان که تجربش کردم یه حس غریب دارم. نمی دونم چمه، خودم خواسته بودم. آرزوی دیدن امروز رو داشتم

اما الان یه جوری شدم. فکر میکنم هیچکس نمیتونه حسی رو که من الان دارم توصیف کنه جز کسایی که

مثل من این اتفاق رو توی زندگیشون تجربه کردن. شاید درست نبود که توی وبلاگم از اتفاقات امروز بنویسم

ولی باید حداقل یه راهی واسه بیرون ریختن ذره ای از این حسای نا آشنایی که به سراغم اومده پیدا

میکردم.امروز روز مهمی توی زندگیم بود. چیزی رو که چند سال پیش شروع کردم رو باید تموم میکردم...

 

زندگی بر آن نیست که هرگز شکست نخوریم بلکه بر آن است که با

هر شکست دوباره به پا خیزیم.

دوشنبه 18 بهمن1389 |

 

روش کسب امتیاز مردان از زنان

 

مردها همیشه فکر میکنن برای خوشحالی خانمشون یا نامزدشون باید بهترین کادوها رو بخرن و یا به 

گرونقیمت ترین رستوران ها دعوتشون کنن و هر چقدر کارشون بزرگتر و مهمتر باشه بیشتر زنان  رو تحت

تاثیر قرار دادن.

اونا فکر میکنن خرید یه شاخه گل یا بغل کردن تاثیر زیادی نداره. اما این طرز فکر کاملا اشتباهه چون اگه

زن بخواد به کارای مرد امتیاز بده برای هر کار محبت آمیزش یک نمره میده و اصلا هم اهمیت نداره که اون

 کار چقدر بزرگ یا کوچیک بوده. در صورتیکه مردا فکر میکنن برای هر کار کوچیک 1 امتیاز و برای هر

 کار بزرگ 30 امتیاز میگیرن...

بدون شناخت از این نحوه ی  امتیازدهی به کارهای طرف مقابل، زنان و مردان دائما توی رابطشون دچار

 مشکل میشن.

بعضی مردان اوایل آشنایشون ، اهمیت کارای کوچیک و پیش پا افتاده رو میدونن اما خیلی زود فراموش

میکنن. یه قدرت مرموز و غریزی اونا رو مجبور میکنه تا برای نشون دادن توجه به همسر یا نامزدشون

 دست به کارای بزرگ و مهم بزنن. یکی دو کار بزرگ هر چقدرم پراهمیت باشه نمیتونه رضایت خاطر زن

 رو جلب کنه. شما فرض کنید زن یه انبار ذخیره ی عشق داره.مثل باک یه ماشین. این انبار باید دائما پر

بشه.برای پر نگه داشتن این انبار، رازی وجود داره که اون هم انجام کارای زیاده برای گرفتن امتیاز بیشتر.

وقتی زن حس کنه که انبار ذخیرش کاملا پر شده اون وقت می تونه احترام ، محبت ، علاقه ، تایید ، پذیرش

و عشق بیشتری از خودش نشون بده.

 

روشهایی وجود داره که با استفاده از اونها میتونید انبار ذخیره ی زن مورد علاقتون روپرکنید.

1-  گوش دادن و توجه نشان دادن را تمرین کنید.

2-  زمانی که اون ناراحت است احساساتش را جدی بگیرید.

3-  سعی نکنید برای مشکل او راه حلی پیدا کنید.فقط به آن اهمیت دهید.

4-  از او بپرسید روزش را چطور گذرانده و با توجه و علاقه به حرفهایش گوش دهید.

5-  بیست دقیقه با دقت کامل به او توجه کنید.

6-  هروقت توانستید،دسته گلی به او هدیه دهید به خصوص در مواقع خاص.

7-  به او بگویید که چقدر زیبا شده است.

8-  اگر او از شما کاری بخواهد یا بگویید بله یا خیر بدون هیچ توضیح اضافی.

9- هر زمانی که شما نیاز به تنها بودن دارید به او اطلاع دهید و بگویید خیلی زود دوباره در

کنارش خواهید بود.

10- هر وقت آرام شده و بازگشتید با او در مورد آنچه ناراحتتان کرده بود صحبت کنید اما با

روشی محترمانه نه با سرکوفت.

11-  وقتی او با شما حرف میزند مستقیما به به چشمانش نگاه کنید.

12-  در طول روز حتی از محل کار به او تلفن کنید و حالش را بپرسید و یا مسئله ای هیجان

 انگیز را برایش تعریف کنید.در همین مواقع می توانید به او بگویید دوستش دارید.

13-  قبل از اینکه سوار ماشینتان شود ، ماشین را تمیز کنید.

14-  اگر او از دست کسی عصبانیست ، او را حمایت کنید.

15-  هر وقت که می توانید به او محبت کنید.

16-  وقتی که او می خواهد مسئله ای را با شما در میان بگذارد ، حوصله به خرج دهید و

 دائما به ساعت نگاه نکنید.

17-  در مقابل دیگران به او احترام بگذارید.

18-  زمانی که می خواهید به رستوران دعوتش کنید اجازه دهید او رستوران را انتخاب کند.

19-  اگر  به کنسرت ، تئاتر یا اپرا علاقه مند است ، برایش بلیط تهیه کنید.

20-  زمانی که در جمع قرار میگیرید به او بیشتر از دیگران توجه کنید.

21- غیرمستقیم به وی نشان دهید که همیشه یکی از عکس هایش را به همراه دارید. هر چند

وقت یکبار عکس جدیدی از او بردارید.

22- هر طور او دوست دارد رانندگی کنید،آرام و با احتیاط.به هر حال این اوست که در کنار

شما نشسته است.

23-  به احساسات او توجه نشان دهید.می توانید برای این کار به او بگویید : انگار امروز

خیلی سرحال نیستی ؟

24-  با یک شعر یا نامه عاشقانه او را غافلگیر کنید.

25-  با او درست همانطور رفتار کنید که در هفته اول آشنایی تان رفتار میکردید.

26-  نسبت به علایق او توجه نشان دهید.کتابهایی که می خواند ، کارهایی که انجام میدهد و

افرادی که با آنها معاشرت دارد.

27-  وقتی به حرفایش گوش میدهید هر چند وقت یکبار سرتان را تکان دهید.

28-  اگر او بیمار شده است حتما مرتب حالش را بپرسید.

29-  اگر او کاری برای شما انجام داده است ، حسابی از او تشکر کنید.

30-  اگر او به آرایشگاه رفته است ، حتما  نشان دهید که متوجه تغییرات شده اید و از این

تغییرات تعریف کنید.

31-  وقتی در حال حرف زدن هستید و او از احساساتش صحبت میکند به تلفن جواب ندهید.

32-  سعی کنید خواسته های او را از چشمانش بخوانید. به او نشان دهید که برایش هر کاری

انجام میدهید اما نقش قربانی را بازی نکنید.

33-  اگر مدتی از شما دور بوده  ، نشان دهید که دلتان برایش تنگ شده است.

34-  یک پیک نیک ترتیب دهید.

35-  هر روز به او بگویید دوستش دارید.

 

تاثیراتی که این کارهای کوچیک و جزیی روی یه زن ایجاد میکنه ، معجزه آساست. طوریکه  انبار ذخیره زن

 رو دائما پر و لبریز نگه میداره و زن احساس میکنه مورد عشق و محبت قرار داره و میتونه بی هیچ قید و

شرطی شما رو دوست داشته باشه.

البته مسئله مهمی اینجا وجود داره که مرد تا زمانی این کارا رو انجام میده که زن نسبت بهش قدردان باشه

و برای هر کدوم از این کارا تشکر کنه و نشون بده که این کارا واسش خیلی ارزش داشته.

.........................................................................................................................................

 

این مطالب رو از کتاب روابط موفق زناشویی نوشته جان گری ترجمه فاطمه علی پور خوندم و خیلی وقته

می خواستم خلاصه ای از اون رو بذارم اما وقعا وقت نمی شد بیام. از همه ی دوستایی که توی این مدت

 غیبتم جویای احوالم شدن و نگران بودن ممنونم. مطالب بالا به درد خیلی هامون می خوره البته پست بعدی

 واسه خانم ها هم روشهایامتیازدهی میذارم و فقط امیدوارم که خوشتون بیاد از همچین مسائل مهمی که

واقعا نادیده گرفته میشن تو زندگی و باعث به وجود اومدن مسائل و مشکلات زیادی میشن. موضوع های

خیلی خوبی توی این کتاب عنوان شده که پیشنهاد می کنم حتما بخونید.

 

 

چهارشنبه 22 دی1389 |

 

خرید شارژ

عکس

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود